خرید بک لینک

یکی از بچه های کلاسم حواسش نبود و زد توی چشمم و راستش خیلی دردم گرفت یهو بهش نگاه کردم دیدم ساکت و ناراحت داره نگام میکنه و میخواست بزنه زیر گریه ...

بغلش کردم گفتم مشکلی نیس خوب میشه چشمام اتفاقه دیگه پیش میاد ..

اون میون وسطا هم یکی از بچه ها بهم گفت عمه بیا نگای نقاشیم بکن

خداروشکر نمردم و توی این چند ماه معلم بودن هم عمه شدم و هم خاله

بهش گفتم حداقل بهم بگو خاله خندید و گفت من عمه هامو دوست دارم و مهربونن ولی خاله هامو نه پس میگم عمه منم گفتم هر جور دوست داری ...

زنگ بیرون هم عمه عمه میکرد وداد میزد بیا دارن میزننم یهو مدیر مدرسه خندید گفت باشماست ؟گفتم اره کلی خندید گفت اولین باره که یه بچه به معلمش میگه عمه

بعضی هاشونم بهم میگن مامان

از همینجا میخوام اعلام کنم که معلما در پیش دبستانی هم مامان میشن هم خاله هم عمه

این روزا یه سوال توی ذهنمه که مدام از خودم میپرسم اخر سال وقتی میرن با دلتنگیت چیکار میکنی ؟

بنظرتون باید با دلتنگیم چیکار کنم ؟

اخه من پنج شنبه و جمعه که تعطیل میشیم واقعا دلتنگشون میشم و دلم میخواد همشونو یه دل سیر بغل کنم ...

ولی اگه رفتن چیکار کنم ...

برچسب: نویسنده: کیارش فراهانی تاريخ: دوشنبه 26 مرداد 1405 ساعت: 16:56

صفحه بندی